راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

دست دسی

سلام نفسکم، جیگرکم، عزیزکم، عشق مامان دیشب دست دسی یاد گرفتی مامان جان اینقدر خوشگل اون دستهای تپلتو به هم میزدی که حد و حساب نداشت، عاشقتم مامان جان راستی الان که تو روروک می زاریمت اگه واست آهنگ بزاریم یا بخونیم خودتو تکون تکون می دی مثلاً می خوای نانای کنی خیلی خوردنی میشی وقتی این کارو میکنی ...
25 مهر 1390

مهمون

سلام پسره گلم دیشب برای اولین بار تو خونی جدیدمون مهمون امد آقاجون و مادر     مامانی و بابایی خاله زهره و خاله ناهید   ...
18 مهر 1390

خونه مامان بزرگ

سلام پسرم الهی همیشه سالم و سلامت باشی گلکم یادته گفته بودم سرما خوردی؟ الان از پری شبه که رفتیم خونه مامان بزرگ ( مامانه بابا)‌برای اینکه خوب بشه سرماخوردگیت نفسم. امروز که داشتم میومدم شرکت خیلی حالت بهتر شده بود خدارو شکر عزیزکم راستی قبلاً که تو رورواک می گذاشتم فقط می شستی ولی الان توش شروع کردی به راه رفتن اونم چه جوری کج کج دیشب خونه مامان بزرگ تو رورواک که بودی یکدفعه دیدم داری به سمت میز غذاخوری میری نگو رو میزی نظرتو جلب کرده بود یه گوشه وایستادم ببینم چه کار می کنی دیدم رفتی رو میزی و گرفتی و شروع کردی به کشیدنش مــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــان عاشقتم الانم تند تند بر می گردی, داری تلا...
18 مهر 1390

چندتا عکس خوشگل

راستین جان سلام من امروز تصمیم گرفتم که برات یک صفحه درست کنم که وقتی بزرگ شدی ببینیش شاید برات جالب باشه که بدونی چقدر مراحل رشد برای بابا و مامان جالب بوده   نفسه مامان تو دوست داشتنی ترین موجودی هستی که توی این دنیا دارم و تا به الان هیچ کسی رو تو زندگیم اینقدر دوست نداشتم .     عزیزم امدنت تو زندگی من سراسر خیر و برکت بوده به زبون ساده واسمون خوش قدم بودی. اولی که فهمیدم تو، تو دلمی تونستیم خونه بخریم بعدش ماشینو عوض کردیم الانم که تو به دنیا اومدی خدارو شکر بدون هیچ مشکللی تونستیم بریم سره خونه خودمون و از مستجری نجات پیدا کنیم. ...
10 مهر 1390

نشستن و عکسهای شمال

عسل داری به چی فکر می کنی؟ پسرم تو مهد خسته شدی که اینطوری لم دادی؟ خسته نباشی مامانی آفرین مامان تلاش کن که بتونی بدونه  کمک بشینی آفرین مادر خیلی عالیه داری موفق می شی مامانی   دیدی موفق شدی مادر ............... حالا بریم عکسهای اولین باری که رفتی شمال  رو ببینیم این از بابابزرگ حالا نوبت مامان بزرگه مامان بزرگ و بابایی حالا بابایی  دیگه نوبته خودمه نفسم   ...
10 مهر 1390